غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
200
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ار ببندد * ز تاثير بهاران گل بخندد گر از گردون نگردد نور خور گم * نگيرد رونقى بازار انجم مصداق اين سياق آنكه ميرزا سلطان احمد كه پسر بزرگتر سلطان ابو سعيد بود و در بلدهء فاخرهء سمرقند سلطنت مىنمود در غرهء ذيقعده سنهء تسع و تسعين و ثمانمائه از دار غرور بسراى راحت و سرور انتقال كرد و اينخبر كه بميرزا سلطانمحمود رسيد ميرزا سلطانمسعود را در حصار قايمقام خود كرده روى بسمرقند آورد و بعد از وصول در آن بلدهء فاخره بر مسند سلطنت نشسته حكومت بخارا و توابع را بولد ارشد خود بايسنقر ميرزا گذاشت و در ماه ربيع الاخر سنهء تسع مائه آن پادشاه عاليجاه مريض شده علم توجه بعالم عقبى برافراشت آنگاه بايسنقر ميرزا باتفاق اكابر و امرا از بخارا بسمرقند رفته فرمانفرما گشت و بتشيد قواعد عدل و احسان پرداخته بساط ظلم و عدوان درنوشت و مقارن جلوس ميرزا بايسنقر سلطانمحمود خان بن يونس خان بداعيهء تسخير ماوراء النهر لشگر بسمرقند كشيد و بايسنقر ميرزا او را استقبال نموده در نواحى كتاى تلاقى فريقين بوقوع انجاميد و نايرهء حرب و شعلهء طعن و ضرب اشتعال يافته در آن اثنا حيدر كوكلتاش كه از اعاظم اركان دولت سلطانمحمود خان بود با بعضى از جوانان هراول در ميدان مردان فرود آمد و شبه نموده دليران سپاه سمرقند سپر تهور در سركشيده بجانب آن جماعت تاختند و كار حيدر كوكلتاش و ساير تيراندازان را بر نهج دلخواه ساختند لا جرم مغولان دلشكسته گشته پشت بر معركه گردانيدند و نسيم فتح و ظفر بر پرچم علم بايسنقرى وزيده لشگر سمرقند سه هزار مغول را بتيغ بىدريغ بگذرانيدند بايسنقر ميرزا در غايت جاه و جلال بمقر خود خراميد و بدلاساى رعيت و سپاه مشغول گشته لواء سرافرازى مرتفع گردانيد و برادر خوردتر خود سلطانعلى را كه داعيهء مخالفت داشت گرفته ميل كشيد اما بسبب مداهنهء شخصى كه مباشر آن امر شنيع بود آسيبى بنور ديدهء شاهزاده نرسيد و پسر بزرگتر ميرزا سلطانمحمود ميرزا سلطانمسعود كه در حصار شادمان قايمقام پدر بود چون از فوت آنحضرت وقوف يافت در آن ولايت سكه و خطبه بنام خود كرده به تمهيد اساس جهانبانى قيام نمود و امير خسرو شاه كه در زمان سلطانسعيد در سلك نوكران امير سيد مزيد ارغون انتظام داشت و بيمن تربيت سلطانمحمود ميرزا پاى بر مدارج رفعت نهاده در اوقات سلطنت آنحضرت در مملكت قندوز و بقلان اعلام ايالت مى افراشت بعد از فوت ولىنعمت داعيهء استقلال پيدا كرد و اگرچه روزىچند نسبت بسلطان مسعود ميرزا مراسم اطاعت بجاى آورد اما آخر الامر ببسيارى ابطال رجال و افزونى اسباب حشمت و استقلال مغرور گشت و از حكم و فرمان سلطانمسعود ميرزا گردن پيچيده نخوت و جبروت و عظمت و بادبروت او از حد و عدد درگذشت چون اين خبر بدار السلطنهء هراة رسيد خاقان منصور عازم تسخير آن ولايت گرديد و بعد از اجتماع سپاهى كه در كثرت از اوراق اشجار زياده بودند در صولت با شير ژيان و پيل دمان دعوى مقاومت مى نمودند بتاريخ اوايل سنهء احدى و تسعمائه عنان عزيمت بجانب قبة الاسلام بلخ انعطاف